#باورم_شکست_پارت_239

- منتظرم. خدانگهدار
حاضر و آماده، سوییچ را برداشت و از اتاق بیرون رفت.

- دست خالی نری یلدا
- چشم. حواسم هست
- مراقب خودت هم باش.
- چشم خان جون. خداحافظ.
بیرون رفت و ریموت را زد . نیم ساعتی راه داشت اگر بخت یار بود و ترافیک سنگین نمی شد.

جلو شیرینی فروشی ایستاد و از ماشین پیاده شد. دست خالی که نمی شد رفت، گل هم که نمیشد خرید، پس بهترین گزینه همین بود.


- آرزو ، کدوم واحد؟
- رسیدی؟

romangram.com | @romangram_com