#باورم_شکست_پارت_230


- بابا زنگ زد، گفت شب داماد رو هم میارند اینجا.
- به سلامتی.
- لباس اضافه داریم؟
- امیر آرمان، درست نیست.
- چی رو درست نیست. والا من جای خاله بودم همین امروز قضیه رو تموم می کردم.
- حواست هست چی میگی؟
- امیرآراد، من بودم دیوانه می شدم. تصور کن کسی رو دوست داشته باشی، بعد اینجوری از هم جدا بیفتید
- طبیعتاً خیلی مشکل بوده برای هر دوشون.
- من بودم می میمردم.
- اغراق نکن.
شانه ای بالا انداخت و مشغول شد.
- شستن ظرف ها با شما.
- کار را که کرد؟ آنکس که تمام کرد.

romangram.com | @romangram_com