#باورم_شکست_پارت_229
- وقت خروج از عالم تجرد و پیوستن به جرگه ی متأهلین.
- اون بطری آب رو از یخچال بیار بی زحمت.
- من خیلی این ادبیات مؤدبانه ی شما رو می پسندم.
به سمت گاز رفت و برنج را در دیس کشید و روی میز گذاشت. ظرف خورش را هم پر کرد و کنارش گذاشت.
صندلی را عقب کشید و پشت میز نشست.
- حالا به نظرت عروسی کی هست؟
- قرار بر عروسی گرفتن دارند؟
با صدا خندید و کمی برنج در بشقابش ریخت.
- تصور کن امیر آراد، وای خاله با لباس عروس و سعید خان با فکل کراوات.
- فکل کراوات سعید خان یک چیزی، ولی حقیقتاً لباس عروس...
جمله اش تمام نشده ،قهقهه ی امیر آرمان لبخندش را کش داد. حقیقتاً ناهید را در لباس عروس تصور کردن آن هم در این سن کمی برایش ثقیل بود.
romangram.com | @romangram_com