#باورم_شکست_پارت_227

- خیلی خوشحالم برای خاله. بالاخره صبرش به نتیجه نشست.
- خدا یکی، سعید یکی.
خنده اشان به هوا رفت و دلشان پر از خوشی شد. "ان الله مع الصابرین". نتیجه ی صبر بود که امروز بعد از سختی های زیاد در کنار هم بودند.

- ناهار بریم بیرون؟
خبرش ناب بود ، اما نه به آن اندازه که خامش شود و یک استراحت جانانه را از خودش دریغ کند. از جایش بلند شد و ابرویی به نشانه ی نه بالا داد و در برابر نگاه گیجش به سمت آشپزخانه رفت.

میز را جمع کرد و بعد از اطمینان از مرتب بودن آشپزخانه ی مجهز نرگس ،بیرون رفت تا کمی به کارهایش برسد.
خانه در سکوت فرو رفته بود. حقیقتاً وقتی نرگس نبود خانه ای هم نبود؛ سکوت مطلق بود. امیر آرمان هم که ناپدید شده بود و اثری از آثارش نبود.
لبتاپ را روشن کرد و تا بالا آمدن سیستم نقشه های روی میز را مرور کرد. ظاهراً همه چیز مرتب بود و فقط می ماند اجرای پروژه. تا ساعتها سرش از روی نقشه ها بالا نیامد.
شقیقه اش را فشاری داد و چشمهایش را روی هم فشرد. ساعت روی میز نشان از گذر زمان سه ساعته می داد.
سرش به نقشه ها که گرم می شد، زمان از دستش در می رفت.
دستش را لبه ی میز گذاشت و از جا بلند شد. به سمت پنجره رفت و پرده ی حریر را کنار زد. نگاهش دور تا دور چرخید و روی امیر آرمان ثابت شد.
کیسه پلاستیکی در دستش بود و به سمت ساختمان می آمد. ساعت مچی ساعت یک را نشان می داد. پنجره را بست و چرخید. لبتاب را خاموش کرد و بیرون رفت.

romangram.com | @romangram_com