#باورم_شکست_پارت_226
- چند سالی هست رفته سراغ بابا و باهاش صحبت کرده و در ارتباط هستند.
- پس؟
- به بابا توضیح داده همه چیز رو ، اما گفته با این سابقه که ساختن براش دیگه لایق خاله ناهید نیست و از بابا خواسته تا حرفی به کسی نزنه.
- خاله از کجا متوجه شده؟
- امان از محل کار که چه اتفاقات ریز و درشتی رو به چشم می بینه.
- تو شرکت؟
بشقاب سیب را جلویش گرفت و تعارفی بی کلام.
- خاله میره شرکت تا در مورد مسئله ای با بابا مشورت کنه که...
اخم هایش از هم باز شد و لبش به لبخندی باز. چه لحظه ی نابی رقم خورده بود. برای اولین بار دلش خواست لحظه ی دیدار مجدد آن دو را دیده بود.
- خب، الحمدلله . شما هم که خندیدی.
سرش را به سمتش چرخاند و از خیال بیرون آمد.
romangram.com | @romangram_com