#باورم_شکست_پارت_225

- سعید خان برای بابا تعریف کردن.
انگار زیادی غرق کار و پروژه و مناقصه شده بود و از اتفاقات دور و برش بی خبر مانده بود.
- ناصر هم تهدید می کنه اگر نامزدی رو به هم نزنن خاله رو ...
- مگر مملکت قانون نداشته؟
- سعید خان هم اهمیتی به موضوع نمیده و تهدید رو جدی نمی گیره. تا اینکه کم کم اذیت و آزارهای ریز شروع می شه.
- خدای من . چه خبر بوده؟
- رد چاقو روی گلوی خاله و بریدگی ناشی از اون رو یادته امیر آراد؟
نفسش تنگ شد از یادآوری آن روز؛ جهنمی بود آن روز. درست بعد از همان روز بود که سعید پیغام فرستاد می رود و هیچ وقت هم باز نخواهد گشت. معمای چند ساله کم کم داشت حل می شد.

- بعد از اون سوءقصد ناصر اولتیماتوم میده که یا جدایی یا مرگ ناهید. سعید خان هم تن به جدایی اجباری میده.
- و حالا بعد از چند سال؟
- یک سری درگیری و پاپوش که براش درست میکنن، میفته زندان. تا به خودشون بیان و وکیل کاری انجام بده ،چند سال طول می کشه.
بیشتر شبیه پرونده های روی میز اداره ی آگاهی بود ،تا زندگی معمولی و بی دغدغه شان. باور کردنش سخت که نه ،اما آسان هم نبود.


romangram.com | @romangram_com