#باورم_شکست_پارت_223
حالا بعد از تحمل آن کشمکش ها و ناملایمات یک کاره می خواست ازدواج کند. تعهد داده بود که دل نبندد اما حالا... عجیب بود و بس.
- سعید خان برگشتن.
گیج و مات نگاهش کرد.
- قصه داره رفتن سعید خان.
- لطفاً درست توضیح بده. اصلا تو از کجا می دونی؟
- اختیار دارید قربان .دیشب اگر مونده بودی مابقی قصه لواسون رو می شنیدی متوجه می شدی.
- رفتن لواسون بی علت نبوده؟
- نه دیگه .
سیبی از ظرف میوه برداشت و بی خیال پایش را روی پایش انداخت و مشغول شد. سکوتش را که دید سر بالا آورد و پرسشی سری تکان داد.
- آها ... لواسون.
- محض رضای خدا بعضی مواقع جدی باش.
romangram.com | @romangram_com