#باورم_شکست_پارت_222

- درست حرف بزن امیر آرمان
- گفتم دیگه. ازدواج
- چرا حرف...
- آه آه .... بی ادبی نداشتیم.
- بی ادبی چیه؟ درست بگو ببینم.
- تو چرا این همه واکنش نشون میدی؟
متفکر نگاهش کرد.

- بعد از سعید هیچ وقت نمی خوام ازدواج کنم.
- خواهر من این قضیه تمام شد.
- اون ترکم کرد اما، من همچنان منتظرش می مونم.
انگار همین دیروز بود که ناهید ناله کنان آمده بود و از رفتن سعید گفته بود. سنی نداشت ،اما آنقدر متوجه می شد که این ناهید دیگر ناهید سابق نخواهد شد بعد از عشق عمیق . سعید خان رفت و هیچکس نفهمید چرا.
لیلی و مجنون بودند، آن هم از نوع خاص. یک سعید بود یک ناهید و دیگر هیچ. کم و بیش شنیده بود که سعید خان به خارج از کشور رفته و ناهید هم در برابر اصرارهای خواستگار سمج و نه چندان دلچسبش ایستاد و الحق هم که امیر ارسلان حمایتش کرده بود و ناهید بود که همچنان منتظر مانده بود.
سعید را خوب به خاطر داشت. آن روزها که تازه نامزد کرده بودند و اینجا زیاد می آمدند، لطف و محبت سعید زیادی نصیبش شده بود. دوستی می کرد برایش در آن سن و سال و همبازی می شد برای امیر آرمان.

romangram.com | @romangram_com