#باورم_شکست_پارت_218

- گفتم شاید.
سری تکان داد و قدم به قدم مونس به راه افتاد ، اما ذهنش همچنان گیر در جوانی مونس و اتفاقات اتفاقات آن روزها.
دلش پرنده ی خیال می خواست و پرواز. پرواز به عهد جوانی. پرواز به خانه ی جد پدری. پرواز به اندرونی و یافتن مونس و دل مشغولی آن روزهایش.
عمه مونس می گفت و می خندید ،اما غم ِنگاهش هیچ وقت معنی نشد؛راز سر به مهری بود که هیچ وقت اشاره ای به آن نشد.

- برگردیم؟
سرش به علامت مثبت بالا و پایین شد.
نگاهی به مونس انداخت. غرق افکارش بود و گویی در عالم خیال سیر می کرد. کشف رمز را به وقتی دیگر سپرد و همراه با عمه جانش به سمت ساختمان رفت.

- خوش گذشت؟
- در جوار عمه مونس همیشه خوش می گذره.
- منم که نبردی عزیز کرده
- دفعه ی بعد سه تایی.
پدر صلواتی نثارش شده را با کمال میل پذیرا شد و خندان از آنجا دور شد.

romangram.com | @romangram_com