#باورم_شکست_پارت_217
انگار قرار بود این سکوت چندین ساله نشکند . دلش قصه می خواست . قصه ی زندگی یک دانه دختر خاندان تابان. با آن همه شوکت و ثروت و زیبایی.
حتی خان جون هم راضی به واگویه نشده بود.
"الا و بلا خودش باید دهان باز کند و بگوید." این آخرین حرف خان جون بود که آب پاکی را روی دستش ریخته بود.
- همه ی آدمها قصه دارند مونس خانمِ تابان.
- کم زبون بریز بچه جانِ تابان.
قهقهه ای زد و دستش را دور بازوی مونس قلاب کرد.
- وای عمه شما عالی هستین.
- اثر نداره.
زرنگ تر از این حرفها بود که حرفی بزند.
- شاید یک روزی برات تعریف کردم.
- قول؟
romangram.com | @romangram_com