#باورم_شکست_پارت_213


- همسن من
- واقعا؟
- آره بابا . هدیه ی پدر بزرگم بوده به مادرم، بعدم که مادرم به من هدیه داد و ...
- شما هم سخاوتمندانه هدیه دادید به ....
خنده ریزی کرد و کمی فاصله گرفت.

- همه ی زندگی من متعلق به مه لقاست، این باغ که چیزی نیست.
- خوش به حال خان جون.
- یک روز هم نوبت خوش به حالی شما میشه.
خجالت کشیده سرش را پایین انداخت و گوشه ی پیراهنش را در دست پیچاند.

- چی گفتی بهش بازم خجالت کشیده؟
- گفت خوش به حال خان جون ، گفتم نوبت خودت هم میشه

romangram.com | @romangram_com