#باورم_شکست_پارت_202
- سلام مامان
- سلام مامان جان. خسته نباشی.
- ممنون . کسی خونه نیست؟
- نه.
این جانِ پشت مامان ،هیچ وقت فراموش نشده بود ؛حتی در مواقع عصبانیت. اصلا این جان به جانش بسته شده بود و خیال جدا شدنش نبود.
- به چی خیره شدی مامان جان؟
تکرار مامان جان طرح لبخندی کم رنگ را ترسیم کرد و سری به معنای هیچ تکان داد و به سمت پله ها رفت.
شاید کمی خواب قوای تحلیل رفته اش را بر می گرداند. روحت که خسته شود، جسمت را مانند اسیری به دنبال خود می کشد.
کیف را کنار میز نهاد و دستی به صورتش کشید. آب گرم حالش را بهتر می کرد. با حوله ی کوچک نم موهایش را گرفت و لباس پوشید و روی تخت دراز کشید .
گاهی سکوت بر هر چیزی اولویت دارد . دلت می خواهد خودت باشی و خودت. حتی تیک تاک ثانیه شمار ساعت هم نباشد تا اضطراب گذر زمان را به تنت تزریق نکند.
نفسش را آزاد کرد و ساعد دستش را روی پیشانیش گذاشت. گرمای مطبوع اتاق و تاریکی دست در دست هم دادند و مرد جوان را به خوابی نرم فرو بردند.
romangram.com | @romangram_com