#باورم_شکست_پارت_201

- خدا نگهدارتون . زحمت کشیدید.
- اختیار داری بابا جان، خونه ی خودته.
- خونه ی امید ماست. تو رو خدا تشریف نیارید بیرون
اجازه ی بیرون آمدن به کسی نداد و از در بیرون رفت . راه را بلد بود. دلش هم میخواست قدمهایش را در این باغ کمی سنگین تر کند تا شاید این بغض نشسته در گلویش آزاد شود. هر قدم خاطره ای را تداعی می کرد. هر قدم صدایی را در گوشش احیا می کرد. هر قدم چهره ای را نمایان می کرد و ....
هر قدم وزنه ای می شد و بر حجم بغض اضافه می کرد. آنقدر سنگینش کرد که به وقت خارج شدن ،عهد کرد به این زودی به این جا برنگردد.
سوار ماشین شد و از آن خانه، کوچه، محله، فرار کرد و رفت و از ته دلش خواست هرگز به آن کوچه برنگردد.

- خان جون به نظرتون دایی فهیم مریض بود؟
- کمی رنگ و رو پریده بود، اما گمان کنم اثرات کارِ زیاد باشه.
- امیدوارم همینطور باشه.
همانطور با فکر و خیال به سمت آشپزخانه رفت تا سامانی به وسایل دهد و کمی آنجا را مرتب کند.
*************



romangram.com | @romangram_com