#باورم_شکست_پارت_197
سرش را آشپزخانه بیرون آورد و چشمی بلند بالا گفت و مشغول شد. فنجانها را پر کرد در سینی گذاشت و کنارش هم ظرف نبات و پولکی و توت خشک قرار داد و بیرون رفت.
- حالا قرار شد این مهندس جوان بره و زمین رو ببینه و برآورد قیمت کنه
- کمکی از دستم بر میاد بگید. من تا عمر دارم خدمت کنم، هنوز مدیونم.
- این حرفها رو نزن بابا جان، خدا قهرش میاد.
باز هم بحث شیرین ساخت و ساز برپا بود. تا این پروژه ی ساخت مدرسه و درمانگاه تمام می شد ، راه بسیار بود و بازار بحث داغ .
چای را تعارف کرد و فنجانش را برداشت و کنار خان جون نشست. دلش نسکافه ای داغ می خواست، اما دریغ که مونس جانش آنجا بود و همانند عقاب مراقبش.
- از درس و دانشگاه چه خبر؟
- می گذرونیم . کم کم درس ها مشکل میشه و تلاش بیشتر طلب می کنه.
- موفق باشی دایی جان.
- ممنونم.
با صدای زنگ گوشی اش از جا برخاست و با "ببخشید"ی از آنجا فاصله گرفت.
romangram.com | @romangram_com