#باورم_شکست_پارت_110

نگاه کش دار یلدا را که دید، بدون توجه به موقعیت و محیطش با صدا خندید و توجه عده ای را به سمت خود کشید.


- هیس... چه خبرته؟
- وای یلدا، فکر کن محتشم و طاهری با اون هیبت بیان مولودی.
- مگه مولودی رفتن به هیبت و قامته.
- نه . ولی خدا وکیلی خیلی با جذبه هستن. مخصوصاً سوغاتی فرنگ.
آرزو بود و یکه دو بگو هایش. هر چه می گفت و تذکر می داد هم فایده نمی کرد . مرض لاعلاج بود انگاری.

- حالا متوجه شدی کیا همدیگه رو می بینند؟
- خاله و حاج خانم شوکت.
بعد هم دستی برای خودش زد و لابد در دلش آفرینی به هوش و ذکاوتش. سرش را تکانی داد و به سمت ماشینش حرکت کرد و آرزو را با کشفش تنها گذاشت.

- یلدا جان، بابا.

romangram.com | @romangram_com