#برده_رقصان_پارت_108

پرنده یا قسمتی از صورتش اشاره می کرد، آرام کلمه ای بر زبان می آورد. من آن را تکرار می کردم و سپس آن را
به انگلیسی می گفتم. به این ترتیب چند کلمه ای از زبان یکدیگر می آموختیم. پیرمرد به ما لباس داده بود. هر چند
با سلیقۀ مادرم جور درنمی آمد، لااقل بدنهایمان را پوشانده بود.
زندگی پیرمرد به حیواناتش و به تکه زمین کوچکی که می کاشت وابسته بود؛ به این وسیله روزگار می گذراند.
بندرت بیکار بود. کنجکاو بودم که بدانم بعضی از چیزهایی که در کلبه اش داشت، از کجا آمده بود، دیگر دریافته
بودم که او می بایستی یک بردۀ فراری باشد که در عمق جنگل گوشۀ دنجی برای خود دست و پا کرده است. اغلب
حس می کردم که از دیگر مردم چنان دوریم که گویی در جزیرۀ متروکی زندگی می کنیم.
در پایان نخستین هفته، پیرمرد نامش را به من گفت. بچه خوکی از نرده درآمده بود. من فریاد زدم:
- پیرمرد! پیرمرد!
او در میان انبوه بوته ها به من رسید و بچه خوک را برداشت و در همان ضمن گفت:
- می توانی مرا دانیل صدا بزنی.
از دیدن راس فهمیدم که به وزن هر دوی ما اضافه شده است. حس می کردم دوباره نیرویم را باز می یابم. ما
سحرگاه بیدار می شدیم و با پرندگان به خواب می رفتیم. دانیل به ما هشدار داده بود که زیاد از کلبه دور نشویم و
مواظب مارها باشیم. چوبهایی را که در کنار ساحل جمع کرده بود به کلبه می بردیم، و از نهری که در آن نزدیکی
جریان داشت، آب می آوردیم و بشکه را پر می کردیم.
غروب یک روز، دانیل دستش را روی دست راس گذاشت. پسر با تردید به او نگاه کرد. دانیل به آرامی دستش را به
پشت او زد. در حالی که از کنار در آنها را تماشا می کردم، به خود لرزیدم.
درست شب بعد پی بردم که چه اتفاقی برای راس خواهد افتاد.
بعد از اینکه قابلمه های شام را تمیز کردیم و دانیل چراغ را روشن کرد، صدای پایی به گوشم رسید.
خوک ماده خرخر می کرد. دانیل بیرون رفت. او مدتی با شخصی صحبت کرد. سپس برگشت و گفت:
- جسی، ساکت باش. از تو می خواهم بیرون بنشینی. بیا این را بگیر و دور خودت بپیچ که حشرات ناراحتت نکنند.
او لباس بلند خاک آلودی به من داد. من آن را تکاندم. بوی کپک از درزهایش بلند شد. او گفت:
- نترس پسر، هیچ چیز بدی برایت اتفاق نخواهد افتاد.
در انتهای محوطه دو مرد سیاهپوست ایستاده بودند. در حالی که به آغل خوکها می رفتم که کنار نرده بنشینم. آنها

romangram.com | @romangram_com