#برایم_از_عشق_بگو_پارت_94
چیز دیگه ای هم هست؟
خانم دیبا خودش را جمع و جور کرد و گفت:
نه همین بود.
ماکان روی صندلی اش نشست و در حالی که چهره اش پشت مانیتور پنهان می شد گفت:
پس بفرما سر کارتون.
خانم دیبا سری تکان داد و از اتاق خارج شد.
**
ترنج به لب و لوچه آویزان مهتاب نگاه کرد و گفت:
از قیافه ات معلومه که دستت و حسابی گذاشتن تو پوست گردو.
مهتاب دست به سینه نشست و گفت:
یه جورایی آره.
ترنج با وحشت گفت:
جواب مثبت دادی؟
romangram.com | @romangram_com