#برایم_از_عشق_بگو_پارت_95

مهتاب اه کشید و گفت:
نه کاملا ولی اونا این جور برداشت کردن.
ترنج یکی محکم کوبید روی شانه مهتاب و گفت:
چه غلطی کردی الاغ؟
مهتاب مثل همیشه که عصبی میشد از روی مقنعه عصبی سرش را خاراند و گفت:
من گوهی خوردم گفتم تا زمانی که درسم تمام نشه نمی خوام ازدواج کنم. این سهیل بی شعورم نیشش باز شد گفت این که مشکلی نیست تو همش یک ترم دیگه داری. یعنی کمتر از یک سال اونم صبر می کنه برات.
ترنج کف دستش را به پیشانی اش کوبید و گفت:
تو هم عین بز نشستی و هیچی نگفتی؟
مگه دیگه به من مهلت دادن. اون بابا بزرگم نیشش از خوشحالی باز شد و گفت برام صبر می کنه.
مهتاب رسما گند زدی به زندگیت.
مهتاب لبش را محکم گاز گرفت و گفت:
می دونم.
استاد که وارد کلاس شد هر دو سکوت کردند. فکر هر دو مشغول بود. ولی با اخطار های استاد بالاخره دست از فکر کردن برداشتند و مشغول کارشان شدند.

romangram.com | @romangram_com