#برایم_از_عشق_بگو_پارت_93

سلام آقای اقبال
سلام چیزی شده؟
والا یکی از مشتری ها از کارش راضی نبوده مثل اینکه از صبح هم چند بار تماس گرفته.
ماکان در اتاقش را باز کرد و در حالی که وارد میشد گفت:
طراحش کی بوده.
فکر کنم خواهرتون.
ماکان برگشت و با تعجب به منشی اش نگاه کرد:
ولی تا حالا همچین موری نداشتیم که کسی از کار ترنج ناراضی باشه.
منم تعجب کردم.
ماکان وارد اتاقش شد و خانم دیبا هم همانطور که حرف می زد پشت سرش می آمد.
خوب چی گفتی بهشون؟
گفتم نه رئیس هست نه طراحمون اونم یه خورده عصبانی شد و چرت و پرت گفت و بعدم گفت حضوری میاد.
ماکان سیتمش را روشن کرد وتا بالا بیاید کتش را از تن خارج کرد و به چوب لباسی زد. خانم دیبا همانجا ایستاده بود به حرکات ماکان نگاه می کرد . ماکان سر بلند کرد و او را دید که هنوز مقابل در ایستاده رو به او گفت:

romangram.com | @romangram_com