#برایم_از_عشق_بگو_پارت_92

ماکان به طرف تخت ترنج رفت و روی ان نششست و گفت:
فکر نمیکنم غیر تو کسی خودشو الاف کنه.
ترنج همانطور که سرش پائین بود گفت چرا مهتاب هم دقیقا مثل منه. اونم عاشق رنگ بازیه.
ماکان با شنیدن نام مهتاب با لبخند کجی زد و گفت:
این دوستت و تا حالا من دیدیم؟
ترنج برای یک لحظه متعجب به او نگاه کرد و گفت:
مهتاب؟ فکر نکنم. نه.
ماکان لبش را جوید و گفت:
خوب مزاحمت نشم به کارت برس دیر وقته. شب بخیر.
و از اتاق خارج شد. ترنج شانه ای بالا انداخت و مشغول کارش شد.ماکان دست به جیب به اتاقش برگشت و با خودش فکر کرد اصلا چرا درباره دوست ترنج کنجاو شده است. شاید بخاطر پیام هایی که خوانده بود و شاید هم بخاطر صدای شیطانش که پشت تلفن شنیده بود.
روی تخت دراز کشید و موبایلش را برداشت و به شماره مهتاب نگاه کرد. داشت وسوسه می شد دوباره شماره اش را بگیرد ولی در آخرین لحظه پشیمان شد و شماره را پاک کرد و گوشی اش را روی میز کنار تختش پرت کرد و با حرص پتویش را روی سرش کشید.
**
ماکان کیف به دست وارد شرکت شد که خانم دیبا جلویش سبز شد.

romangram.com | @romangram_com