#برایم_از_عشق_بگو_پارت_242

نه نه یک چیز تک بزن برامون.
ماکان از پشت میز بیرون امد و گفت:
باشه. عکس هارو برات میل میکنم ببین.
وای ماکان خیلی ماهی کلی کار منو جلو می اندازی با این کارت.
ماکان توی دلش خنید و گفت:
تو هم خیلی جیگری.
شه*ر*زاد رفت سمت در و ماکان با یک چشمک گفت:
اونجا زیاد شیطونی نکن دختر خوبی باش.
شه*ر*زاد خنده ملوسی کرد و از اتاق خارج شد. ماکان او را تا کنار میز خانم دیبا همراهی کرد و رو به خانم دیبا توضیحات لازم را داد. وقتی داشت شه*ر*زاد را تا کنار در خروجی بدرقه می کرد مهتاب با یک لیوان چای از آشپزخانه بیرون امد. ناخودآگاه صدای صبحت آن دو باعث کنجکاوی اش شد و به ان سمت نگاه کرد. ماکان پشت به او ایستاده بود و شه*ر*زاد رو به او. مهتاب چهره دختر را برانداز کرد و گفت:
چه نازه. بعد ان را کنار ماکان گذاشت و گفت:
به هم میان.
شه*ر*زاد از روی شانه ماکان نگاه خصمانه ای به مهتاب انداخت و آرام به ماکان گفت:
این چرا به ما زل زده؟

romangram.com | @romangram_com