#برایم_از_عشق_بگو_پارت_243

ماکان برگشت و با این کار مهتاب حسابی دست پاچه شد.به سرعت سلام کرد:
سلام آقای اقبال.
ماکان نگاهی به لیوان چای دست مهتاب انداخت و با خودش گفت:
همه شو می خواد بخوره؟
مهتاب بدون اینکه منتظر جوابی از جانب ماکان باشد تقریبا توی اتاقش فرار کرد و خودش را به دیوار چسباند. شه*ر*زاد پر کنایه گفت:
اینقدر چایی خورده که اینجوری غروب کرده.
ماکان متعجب برگشت سمت شه*ر*زاد او هم ادامه داد:
همیجور ادامه بده شب میشه.
ماکان از شبیه شه*ر*زاد واقعا خنده اش گرفت. شه*ر*زاد خودش زیر خنده زد و ماکان هم ناخودآگاه خندید. مهتاب شنید و حسابی دلخور شد. از تعریفی که از شه*ر*زاد کرده بود پشیمان شد. از این حرف زدنش معلوم بود از ان دختر های از خود متشکر لج در آر است.
نگاهی به لیوان دستش انداخت و گفت:
این بی جنبه چه هر هری راه انداخته. خجالت نمی کشه از خودش.
کمی از چایش را مزه مزه کرد:
یعنی اینقدر پوستم تیره اس؟

romangram.com | @romangram_com