#برایم_از_عشق_بگو_پارت_238
ماکان زیر لب گفت:
شه*ر*زاد؟ این اینجا چکار می کنه؟
بعد به خانم دیبا نگاه کرد و گفت:
بگو بیاد تو.
خانم دیبا در را بست و ماکان کمی روی میزش را مرتب کرد و به صندلی اش تکیه داد و به در خیره شده. شه*ر*زاد با تقه کوچکی به در وارد اتاق شد. و گرمی سلام کرد. ماکان مثل یک اسکنر فوق پیش رفته سر تا پای او را با یک نگاه برانداز کرد. شه*ر*زاد واقعا زیبا و خواستنی بود. ناخوداگاه لبخند قشنگی روی چهره اش امد.
اول صبحی چه سورپرایزی شدم. خوش اومدی.
شه*ر*زاد یکی از آن خنده ای بی نظیرش را تحویل ماکان داد که باعث شد لبخند ماکان عریض تر شود. ماکان با دست به مبل اشاره کرد و گفت:
بفرما بشین.
شه*ر*زاد مقابل ماکان نشست و به نرمی پای راستش را روی دیگری انداخت. پالتوی پائیزه مشکلی اش که روی کمر کاملا چسبیده بود اندامش را بهتز و بیشتر تشان می داد. شال ضخیم سفیدی هم سرش انداخته بود. موهایش از یک طرف کمی بیرون ریخته بود و مقداری از گردنش هم پیدا بود. آرایش ملیح و زیبایی هم چهره اش را پوشانده بود.
ماکان با لذت تابلوی مقابلش را براندازد کرد و البته شه*ر*زاد سخاوتمندانه این اجازه را به ماکان داد. ماکان با هما نلبخد گفت:
چی می خوری بگم بیارن.
شه*ر*زاد دستش را با حالت زیبایی بالا آورد و گفت:
ممنون چیزی نمی خورم.
romangram.com | @romangram_com