#برایم_از_عشق_بگو_پارت_239

تعارف نکنی ها.
نه ماکان من که با تو تعرف ندارم.
ماکان توی دلش گفت:
معلومه خیلی زود پسر خاله شدی.
ولی بلند گفت:
می دونم.
شه*ر*زاد نگاهی به ساعت بند طلای ظریفش انداخت و گفت:
گفتم قبل از رفتن سر کار بیام سفارشمو بدم و برم. فردا جمعه اس از شنبه هم دارم با بچه ها می ریم دوبی تو این فصل هواش عالیه یکی دو هفته ای نیستم. گفتم این کار و راه بندازم خیالم راحت بشه.
ماکان کمی روی صندلی اش تاب خورد و گفت:
باعث افتخاره.
شه*ر*زاد باز هم لبخند زد و گفت:
می خوام یک بروشور بزنی برامون ویزه فروشگاه. تابلو تبلیغاتی تونم می خوام اجاره کنم برای یک ماه.
ماکان با سرخوشی به شه*ر*زاد نگاه می کرد:

romangram.com | @romangram_com