#برایم_از_عشق_بگو_پارت_237
دیگر بیشتر از این در برابر مادرش نمی توانست مقاومت کند. نفسش را بیرون داد و گفت:
باشه. زنگ می زنم می گم شاگردش بیاره شرکت . چون خودم نمی رسم برم.
باشه تو فقط اینا رو برسون دست ما هر جور خودت راحتی.
چشم مامان جان خیالت راحت.
عصرم زود بیا نمی تونیم خیلی معطلت بشیم.
چشم. امر دیگه.
همین دیگه خداحافظ
خداحافط.
موبایلش را قطع کرد و از توی لیست شماره ها شماره مغازه طلا فروشی اقای موسوی را پیدا کرد. صاحب مغازه دوست صمیمی پدرشان بود که معمولا همه خرید هایشان را از ان می کردند. خود موسوی جواب داد و ماکان درخواستش را گفت و قرار شد تا یکی دو ساعت دیگر به دستش برسد.
هنوز تلفنش را نگذاشته بود که کسی به در زد زیر لب مالید لعنتی امروز از اول صبح مثل اینکه قراره برامون برسه. بی حوصله گفت:
بله؟
خام دیبا در اتاق را باز کرد و گفت:
ببخشید جناب اقبال خانم معینی اومدن. می تون بیان تو؟
romangram.com | @romangram_com