#برایم_از_عشق_بگو_پارت_236
چه عطر تندی می زنه آدم خفه میششه.
خانم دیبا بالاخره کاغذ مورد نظر را پیدا کرد و در حالی که نس عمیقی می کشید کاغذ را به دست او داد.
بیا برات یادداشت کردم.
مهتاب هم کاغذ را گرفت و نگاهش کرد و با دیدن مشخصات کارت ویزیت هایی که می بایست طراحی کند زیر لب غر زد بازم کارت ویزیت.
طراحی کارت خیلی وقتش را نمی گرفت. دوتا کارت برای طراحی داشت. یکی برای یک مرکز روان پزشکی بود و دیگری هم یک فروگاه لوازم التحریر.
پشت میز نشست و مشغول شد. چند دقیقه بعد آقای حیدری با چایی رسید و لیوان پری را مقابل مهتاب گذاشت. مهتاب خجالت زده تشکر کرد و آقای حیدری هم با لبخند اتاق را ترک کرد. مهتاب حوصله اش سر رفته بود. دلش کار جدی تری می خواشت کاری که کمی خلاقیت داشته باشد. جعبه بیسکوئیت کوچکی را از کیفش بیرون کشید و مشغول خوردن با چایش شد.
همیشه برای کارش از طرح های آماده و اینترنتی الهام می گرفت. ولی ان روز تصمیم گرفت کل کار را خودش طراحی کند و برای روی کارت ها خودش طرح بزند.
ماکان هنوزنیم ساعت نبود که پشت میزی نشسته بود که موبایلش زنگ خورد. سوری خانم بود.
سلام مامان. چی شده اول صبحی؟
ماکان باید بری طلا فروشی اقای موسوی دو تا سکه بگیری. من کلا از ذهنم رفت دیروز قرار بود برم بگیرم فراموش کردم.
ماکان بی حوصله به صندلی اش تکیه داد و گفت:
مامان الان می گی من کلی کار دارم امروز.
ماکان من چاره ندارم به خدا نمی رسم. مامان قربونت بره یادت نره پسرم.
romangram.com | @romangram_com