#برایم_از_عشق_بگو_پارت_231

اخمات چرا تو هم بود بعد کلاس.
ترنج نگاهی به در اتاق انداخت و روی صندلی کنار میز ارشیا نشست و گفت:
یکی دو تا از بچه ها هستند...
حرفش را خورد لازم بود به ارشیا چیزی بگوید؟ شاید بیشتر حساس می شد. نه ارشیا اهل این جور چیزها نبود. ارشیا دست به سینه با لبخند او را نگاه می کرد:
خوب؟
ترنج مشغول بازی با دست هایش شد و گفت:
خوب...زیادی دور و بر تو می پلکن.
ارشیا از خوشی می خواست غش کند. فکر نمی کرد از این صفات زنانه بتواند توی ترنج پیدا کند ولی حالا. روی میز خم شد و دستش را زیر چانه اش زد و با خوشی به او خیره شد:
خوب من استادشونم.
ترنج سر بلندکرد و با چشمانی باریک شده او را نگاه کرد.
مثل اینکه خیلی هم بدت نمی آد ها.
ارشیا از چهره و لحن او خنده اش گرفت و بلند خندید و به صندلی اش تکیه داد. ترنج هم از خنده او خنده اش گرفت و آرام خندید. صدای در خنده هر دو را قطع کرد لیلا کنار در ایستاده بود و مشکوکانه ان دو را نگاه می کرد:
ببخشید استاد مزاحم شدم؟

romangram.com | @romangram_com