#برایم_از_عشق_بگو_پارت_232

ارشیا از این حرف لیلا که بوی کنایه هم بود اخم هایش را توی هم کشید و گفت:
بفرمائید کارتون؟
ترنج بلند شدو گفت:
استاد من با اجازه می رم.
حسابی هول کرده بود. می ترسید کسی در موردش فکر بد بکند. لیلا جلو آمد و نگاه پر کینه ای به او انداخت و جلوی میز ارشیا ایستاد. ارشیا با نگاه ترنج را دنبال کرد و توی ذهنش داشت دنبال دلیلی می گشت تا کارشان پیش این دانشجوی موی دماغ توجیه کند. دهان باز کرد که ترنج را صدا بزند:
ت.... خانم اقبال.
ترنج در حالی که لبش را به شدت می جیود به سمت او برگشت:
بله استاد؟
ارشیا سریع کاغذی از توی کشویش بیرون آورد و گفت:
اینو یادتون رفت.
بعد کاغذ را به طرف او دراز کرد و گفت:
مشخصات آثاری که برای فراخوان پذیرفته میشن اینجا هست. امیدورام کار خوبی تحویل بدین.
و با نگاه به ترنج گفت که ضایع نکند.

romangram.com | @romangram_com