#برایم_از_عشق_بگو_پارت_230
مهتاب هم تکیه داد و گفت:
نمی خوای بری پیش شوهرت.
ترنج از جا پرید و گفت وای دیدی یادم رفت. بعد میام تعریف کن چکار کردی؟
ترنج رفت و مهتابه به دست سوخته اش خیره شد و گفت:
چکار کردم؟ هیچی. گند زدم.
**
ترنج نفس زنان خودش را به اتاق ارشیا رساند سرکی کشد کسی غیر از ارشیا داخل نبود. چند ضربه به در زد و گفت:
اجازه هست.
ارشیا سرش را بالا آورد و آرام گفت:
اجازه مام دست شماست خانم اقبال.
ترنج خنده ملیحی کرد که چال گونه اش معلوم شد و دل ارشیا را برد. بعد رفت سمت میز ارشیا و گفت:
چکارم داشتی؟
ارشیا تکیه داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com