#برایم_از_عشق_بگو_پارت_222
الان برم؟
برو کسی تو اتاقشون نیست.
ترنج کوله اش را روی شانه مرتب کرد و پشت در ایستاد. نفس عمیقی کشد و در زد:
صدای حرف زدن ماکان را می شنید ولی صداها گنگ بود. تعجب کرد برگشت و به خانم دیبا گفت:
مگه نگفتین کسی نیست تو اتاقشون؟
چرا.
پس با کی حرف می زنن؟
خانم دیبا نگاهی به تلفن انداخت و گفت:
شاید با موبایل دارن با کسی صحبت می کنن.
یعنی نرم تو؟
خانم دیبا کلافه گفت:
خوب در بزن بازم.
مهتاب پوفی کرد و دوباره در زد. ولی باز هم جوابی نیامد. نگاهی به ساعتش انداخت خیلی نمی توانست معطل شود. نمی دانست وقتی فلشش را تحویل داد باید بماند یا برود برای همین دلشوره گرفته بود که نکند دیر برسد. عصر با ارشیا کلاس داشت و اصلا دلش نمی خواست دیر برسد.چند دقیقه صبر کرد و وقتی باز هم جوابی نشنید این بار محکم تر در زد.بعد از چند ثانیه در به شدت باز شد. ماکان موبایل به دست پشت در ایستاده بود:
romangram.com | @romangram_com