#برایم_از_عشق_بگو_پارت_223
یک لحظه گوشی.
بعد به چشمان مهتاب خیره شد و با جدیت و اخم گفت:
وقتی جواب نمی دم یعنی مزاحم نشید یعنی کار دارم.
مهتاب نمی دانست چه بگوید. خانم دیبا هم که انگار نه انگار داشت همچنان به کارش ادامه می داد. ماکان با دیدن چشمان مهتاب که با ترس و تردید به او خیره شده بود گفت:
حالا چکار داری؟
مهتاب نگاهش را از او گرفت و گفت:
خانم دیبا گفتن باید کارامو شما تائید کنین.
ماکان ابروی بالا انداخت و گفت:
تمام شدن؟
مهتاب هم سر تکان داد و هم گفت:
بله و توی دلش پرسید چرا همه تعجب می کنند از اینکه او کارش را تمام کرده.
ماکان با دست به داخل اتاق اشاره کرد و دوباره موبایل را کنار گوشش گرفت:
عذر می خوام شه*ر*زاد جان یکی از بچه هاست. بعدا خودم تماس می گیرم.
romangram.com | @romangram_com