#برایم_از_عشق_بگو_پارت_221

بله. نباید تمام میشد؟
خانم دیبا شانه ای بالا انداخت:
نمی دونم. بستگی به کارش داره.
باز مهتاب توی فکر رفت:
یعنی کاری که من انجام می داد در سطح پائین و پیش پا افتاده تریه.
بعد این فکر را از سرش دور کرد و با خودش گفت:
خوب توقع داری به توه دانشجوی کاردانی چی بدن روز اولی. برو خدا رو برای همینم شکر کن.
دوباره رو به خانم دیبا گفت:
خوب حالا اینارو به کی بدم؟
باید آقای اقبال تائید کنن.
مهتاب سری تکان داد و فلش را به طرف او گرفت. خانم دیبا بدون اینکه نگاهش را از توی منیتور بردارد گفت:
چرا می دی به من ببر بده به خودشون.
مهتاب به در بسته اتاق ماکان نگاه کرد و باز یاد خراب کاری صبحش افتاد.

romangram.com | @romangram_com