#برایم_از_عشق_بگو_پارت_215

دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و با خوشحالی بالا و پائین پرید.
خودم ندید بدیدم دیگه.
بعد دستی روی صفحه کلید کشید و بالاخره رضایت داد و با سلام صلوات دمکه استارت را فشار داد. با چشمانی از حدقه در آمده به مونیتور چشم دوخت با بالا امدن ویندوز با خوشی صندلی را کنار کشید و نشست. چقدر تمام مدت برای انجام دادن کار هایش منت این آن را کشیده بود تا برای یک ساعت هم که شده لپ تاپشان را به او قرض بدهند یا با بدبختی پول کافی نت داده بود برای انجام کارهایش.
لبخند تلخی برای خودش زد و به خودش قول داد هر جور شده برای خودش یک لپ تاپ بخرد حتی اگر قرار شده از خورد و خوراکش بزند باید این کار را می کرد. اگر لپ تاپ می خرید می توانست توی خوابگاه هم کارهایش را انجام بدهد و این کلی به نفعش بود.
برنامه های مورد نیازش قبلا نصب شده بود. فتو شاپ را باز کرد و کاغذ را جلو کشید. ولی قبل از شروع کردن به خودش گفت:
اول چایی.
بعد بلند شد و کاغذش را برداشت و رفت سمت آشپزخانه خوبی اتاقشان این بود که م*س*تقیم رو به روی آشپزخانه بود و مهتاب باخودش گفت:
می تونم راه به راه برای خودم پایی ببرم.
ساعت هشت و نیم بود که ماکان از پله های شرکت بالا رفت. آن روز کت و شلوار خاکستری سیری با پیراهن سفید با راه های نازک خاکستری پوشیده بود کیف تمام چرم مشکی اش توی دستش برق می زد. موهایش را به یک طرف زده و کمی بالا داده بود. خانم دیبا با دیدنش طبق معمول ایستاد و سلام کرد:
سلام. صبح بخیر.
س..
هنوز جواب خانم دیبا را نداده بود که مهتاب با یک لیوان چایی از آشپزخانه خارج شد و در حالی که لپش از قندی که توی دهانش نگه داشته بود کمی باد کرده بود م*س*تقیم رفت توی اتاقشان. اصلا ماکان را هم ندید که با چشم های گرد شده دارد او را برانداز می کند.
خطاب به خانم دیبا در حالی که نگاهش هنوز به جای خالی مهتاب خیره بود پرسید:

romangram.com | @romangram_com