#برایم_از_عشق_بگو_پارت_216
این کی بود؟
خانم دیبا توی راهرو خم شد و گفت:
غیر از خانم سبحانی هنوز هیچ کس نیامده.
ماکان نگاه متعبش را دوخت به خانم دیبا و گفت:
حیدری اومده؟
نه هنوز؟
پس این چایی از کجا اورده؟
خانم دیبا خنده اش را خورد و گفت:
خودش دم کرده. گفت صبح ها باید حتما چایی بخوره.
ماکان ابرویی بالا انداخت و با خودش گفت:
چه احساس راحتی می کنه هنوز نیامده.
بعد رفت سمت اتاق ترنج. توی اتاق سرک کشید ولی مهتاب را ندید. صدای او را از جایی می شنید که داشت با خودش حرف می زد:
لعنتی این که سیمش نمی رسه. اه
romangram.com | @romangram_com