#برایم_از_عشق_بگو_پارت_214
می تونم چای دم کنم؟
بعد با حالت مظلومی به خانم دیبا نگاه کرد. خانم دیبا با تعجب نگاهش کرد و گفت:
آقای حیدری الان میاد.
می دونم. ولی من عادت دارم صبح حتما چایی بخورم. چون خیلی زود اومدم نتونستم تو خوابگاه چایی بخورم. میشه؟
خانم دیبا خنده ای کرد و گفت:
پس از اون چای خوراشی؟
مهتاب شانه ای بالا انداخت و گفت:
دانشجو جماعت جز چایی که چیزی نداره بخوره.
بعد توی دلش ادامه داد خصوصا دانشجوی بی پولی مثل من. بعد هم چرخید و رفت سمت آشپزخانه. کتری را گذاشت و همانجا کنارش ایستاد و به بررسی کاغذی که دستش بود پرداخت. چای را که دم کرد. رفت سمت اتاق. از همان راه رو هم نگاهی به ساعت انداخت.
بههه هشت و ربع هم که گذشت. نه رئیس اومده نه کارمندا. این شرکت چه جوری می چرخه پس؟
بعد هم شانه ای بالا انداخت و رفت سمت اتاق. بخاطر پنجره کوچکی که داشت اتاق خیلی روشن نبود. مهتاب هم همچنان سرش توی کاغذ دستش بود. دسش روی دیوار لغزید و چراغ را روشن کرد. سرش را که بالا اورد. میز جدید توی اتاق بود و از همه مهم تر سیستم تمام مشکل زیبایی روی میزش با مونیتور فلت 17 اینچ خودنمایی می کرد. برای مهتاب که کامپیوتر خانه شان مال عهد بوق بود کار کردن با این سیستم نو خیلی رویایی بود. دلش می خواست از خوشحالی بالا و پائین بپرد.
کاغذ را روی میز گذاشت و یک دور کامل سیستم را وارسی کرد. حتی دلش نمی آمد به آن دست بزند.
ای عقده ای ندید بدید.
romangram.com | @romangram_com