#برایم_از_عشق_بگو_پارت_213

مهتاب نفس راحتی کشید و گفت:
من با اتوب*و*س میام برای اینکه به موقع برسم با سرویس شیش و نیم میام برای همین زود می رسم. خانم دیبا کمی روی میزی را مرتب کرد و گفت:
ترنج براتون چند تا کار سفارش گرفته. بعد از بین کاغذهای روی میزش کاغذی بیرون کشید و به دست او داد. مهتاب با هیجانی که نمی توانست کنترلش کند گفت:
وای مرسی.
بعد هم در حالی که نوشته های کاغذ را بالا و پائین می کرد رفت سمت اتاقش.قبل از اینکه وارد اتاق شود سرکی توی آشپزخانه کشید
آبدارچی شونم که نیامده.
برگشت سمت خانم دیبا و گفت:
آبدارچی تون کی می اد؟
آقای حیدری؟
بله فکر کنم.
خانم دیبا دوباره نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
اونم دیگه پیداش میشه.
مهتاب لبش را جوید و گفت:

romangram.com | @romangram_com