#برایم_از_عشق_بگو_پارت_183
باید پاشی بیای اینجا عملیه؟
ابروی ماکان بالا رفت:
رامین بساط گند کاری اون دفعه که به راه نیست
اکه هه که ماکان چقدر تو ضد حالی پسر. ماکان دکمه های پیراهنش را باز کرد و گفت:
به جون خودم بابابزرگ منم دیگه از اون چیزا استفاده نمی کنه.
خدا رحمت کنه امواتت و ولی بابا بزرگ من جون به عزرائیل نمی ده برای اینکه می ترسه اون دنیا از این چیزا نباشه.
ماکان بلند خندید و یک آستین پیراهنش را بیرون آورد و موبایلش را دست به دست کرد. و گفت:
حالا چکار داری؟
یک کاری که فقط خودت تخصصش و داری. بیا یکی از بچه ها کارش بد گیره.
ماکان کمدش را باز کرد و گفت:
کجا بیام؟
بیا آپارتمان محسن. بیا بد نمی گذره.
ماکان یکی از پیراهنش هایش را بیرون کشید و روی تختش انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com