#برایم_از_عشق_بگو_پارت_180

صدای ترنج کمی خجالت زده بود:
نمی شه نیام؟
برای چی؟
من از بابات اینا خجالت می کشم.
ترنج این حرفا یعنی چی دیگه. تو ناسلامتی عروس این خانواده ای ها.
بعد با خودش تکرار کرد عروس. دوباره به ترنج که گونه هایش ارغوانی شده بود نگاه کرد و گفت:
بعضی وقتا دلم می خواست آخر هفته عروسی خودمون بود.
ترنج از خجالت توی خودش جمع شد و خنده ارشیا ماشین را پر کرد.
***
ماکان دست توی جیب وارد خانه شد. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. صدایش را بلند کرد و مادرش را صدا زد:
مامان!
سوری خانم از آشپزخانه سرک کشید:
سلام چه زود اومدی؟

romangram.com | @romangram_com