#برایم_از_عشق_بگو_پارت_164

فضای رستوران نیمه تاریک بود و نور هر میز را آباژور پایه بلندی تامین می کرد که روی میز خم شده بود. صدای موسیقی ایتالیایی را می شد به راحتی تشخیص داد. ماکان نگاهی توی فضای نیمه تاریک رستوران انداخت و با چشم به دنبال یک دختر و ویک مرد مسن گشت.
همانجا ایستاده بود که پیشخدمتی به اونزدیک شد و گفت:
آقای اقبال؟
بله.
تشریف بیارین خانم منتظرتون هستن.
ماکان به دنبال پیشخدمت راه افتاد و از دور شه*ر*زاد را پشت یکی از میز ها دید. تنها بود. ماکان از تنها بودن او تعجب کرد. هر چه نزدیک تر میشد تشخیص چهره او راحت تر بود. اگر می توانست سوت بلندی می کشید:
چه کرده این دختر ما.
شه*ر*زاد واقعا زیبا شده بود. با نزدیک شدن ماکان از جا بلند شد که بیشتر برای نمایش دادن اندام فوقالعاده زیبایش بود. مانتوی سفید کوتاهی پوشیده بود و شلوار لوله تفنگی مشکی چکمه هایی هم سفید بود و پاشنه های بلندی داشت. یک شال مشکی هم سرش کرده بود. موهایش را از پشت بسته بود و برجستگی بزرگ شالش این را نشان می داد. جلوی موهایش را به عقب زده بود و بایک تل سفید مهار کرده بود. دسته ای از موهایش را فر داده بود که از کنار صورتش آویزان بودند.
آرایش زیبایی داشت که چشمانش را خمار نشان می داد. ماکان از ان همه زیبایی وظرافت غرق لذت بود. ندیده نبود ولی نمی توانست انکار کند که هیچ کدام از کسانی که مدتی با آنها بوده با به زیبایی شه*ر*زاد نبودند.
شه*ر*زاد دستش را جلو آورد و با خوشرویی سلام کرد.
ماکان نگاهی به دست او انداخت و بدون تردید دستش را فشرد. دست ظریف شه*ر*زاد گرم بود و توی دست ماکان برای مدت کوتاهی توقف کرد. ماکان دستش را رها کرد و با دست به صندلی اشاره کرد و گفت:
خواهش می کنم خجالتم دادین.
شه*ر*زاد با زیباترین لبخندش از او استقبال کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com