#برایم_از_عشق_بگو_پارت_163
ماکان به طرف مادرش چرخید و گفت:
یه قرار کاری دارم.
صدای خنده ارشیا از بالای پله آمد ماکان خنده اش را خورد و به مادرش نگاه کرد:
خوب نمیشه نری امشب ارشیام شام اینجاست.
ماکان به پله نگاه کرد و انگار که خود ارشیا ست گفت:
این دو هفته اس داماد ما شده فقط یک شب خونه خودشون بوده اینجا موندنش که چیز جدیدی نیست.
سوری خانم لبش را گاز گرفت و با چشم به پله ارشاه کرد. ماکان با خنده به طرف در رفت و گفت:
خودش می دونه من باهاش این حرفارو ندارم.
بعد هم کفش هایش را پوشید و گفت:
خداحافظ سوری جون.
و با خنده از در خارج شد. سوار ماشین شد و برای خودش یک اهنگ تند گذاشت و رفت سمت کارواش. مدتی بود که دستی به سر و گوش ماشینش نکشیده بود.
از پشت شیشه داشت به برسهایی که با سرعت می چرخیدند نگاه می کرد خودش هم نفهمید که چطور شد یاد مهتاب اقتاد. شاید به خاطر عطر ملایمی که از ظهر توی ماشین مانده بود. شاید هم...خودش هم نمی دانست چرا. ولی به ترنج قول داده بود که برای او کاری توی شرکتش دست و پا کند شاید این بهترین راه برای عذار خواهی از مهتاب بود.
بعد از این فکر سرش را تکان داد و سعی کرد شبش را با گندکاری های قبلش خراب نکن. شستن ماشین تمام شده بود و او صدای موسیقی را بلند کرد و به سمت رستوران مورد نظرش حرکت کرد.
romangram.com | @romangram_com