#برایم_از_عشق_بگو_پارت_162
به به آقا ماکان. چه خبره؟
تا خواست چیزی بگوید. صدای ارشیا حرفش را قطع کرد:
احیانا از اون قرارای کاری که ندارین؟
ماکان نگاه غیر دوستانه ای به ارشیا انداخت و گفت:
تو خونه زندگی نداری صبح تا شب اینجایی؟
ارشیا خیلی خونسرد دست ترنج را گرفت و گفت:
چرا دارم ایناهاش
و به ترنج اشاره کرد. تر نج ریز ریز خندید و برای ماکان شکلک در آورد. ماکان با دست ارشیا را کنار زد و گفت:
بفرما به زندگیت برس بذار ما هم به زندگیمون برسیم.
و در حالی که از پله پائین می رفت گفت:
بعدم میاد از مردای زل ذلیل.
ترنج و ارشیا داشتن داز بالا ی پله می خندیدند و او هم بیشتر نتوانست خنده اش را کنترل کند و در حالی که می خندید و دستی برای انها تکان داد و به طرف در رفت که سوری خانم صدایش کرد:
ماکان کجا می ری؟
romangram.com | @romangram_com