#برایم_از_عشق_بگو_پارت_161

به من نگاه کن
ترنج سرش را بالا آورد.
هر کاری بخوای می کنم.
ترنج لبخندی به قیافه جدی ماکان زد و گفت:
تو شرکتت یه کار بهش بده. من حاضرم سفارش هام و باهاش تقسیم کنم.
ماکان دستش را از روی شانه ترنج برداشت و با تعجب گفت:
شاید نخواد کار کنه.
ترنج لبش را گزید:
می خواد. به پولش احتیاج داره.
**
ماکان جلوی آینه ایستاده بود و داشت موهایش را مرتب می کرد. بعد نگاهی به خودش توی آینه انداخت و ادکلنش را برداشت. و تقریبا دوش گرفت. از چند متی می شد بوی ادکلن گران قیمتش را شنید. نگاه نهایی را به خودش توی آینه انداخت و موبایلش را از روی میز برداشت.
پیام شه*ر*زاد هنوز روی صفحه بود. آدرس رستوران و ساعت را برایش فرستاده بود. نگاهی به پیام انداخت و بعد وارد لیست شماره هایش شد. روی طیف صورتی توقف کرد و دکمه ادیت را زد. طیف صورتی را به شه*ر*زاد تغییر داد و تغییرات را سیو کرد. به نام شه*ر*زاد لبخند مغروری زد و از اتاق خارج شد.
توی راه رو با ترنج برخورد کرد که داشت از اتاقش خارج میشد. ترنج که تازه از دانشگاه رسیده بود چادرش را روی دستش انداخت و گفت:

romangram.com | @romangram_com