#برایم_از_عشق_بگو_پارت_160

ترنج از جا پرید:
تو رو خدا دیگه این گند و هم نزن که بدتر میشه.
اخم های ماکان توی هم رفت. هر چه بود او برادر بزرگتر ش بود:
ترنج با من درست صحبت کن.
ترنج ایستاد و یک دستش را به کمر زد و دست دیگرش را روی پیشانی اش گذاشت و نفس عمیقی کشید. بعد دست هایش را دو طرف بدنش رها کرد و به طرف ماکان رفت. ماکن هنوز همانجا بدون حرکت ایستاده بود. ترنج درست مقابلش توقف کرد و گفت:
معذرت می خوام داداش. تو داداش بزرگمی تاج سرمی درست ولی مهتاب خیلی برام عزیزه.
ماکان به چشمهای دو رنگ ترنج که با لایه ای از اشک پوشیده شده بودند نگاه کرد و با خودش گفت:
باورم نمی شه اینترنج همون بچه زبون نفهم لج در ار باشه چه راحت ازمن عذر خواهی کرد.
ناخوداگاه دستههایش شل شد و روی شانه های ترنج قرار گرفت. دلش می خواست گاری کند تا ترنج را از ان حال و هوا خارج کند:
بگو چکار کنم راضی میشی. هر کار بگی می کنم.
ترنج سرش را پائین انداخت و به دستهایش نگاه کرد:
هر کار بگم می کنی؟
ماکان زد به شانه ترنج و گفت:

romangram.com | @romangram_com