#برایم_از_عشق_بگو_پارت_159
بعد دستی به پیشانی اش زد و گفت:
آخه ماکان تو چه فکری کردی که همچین حرفی زدی. یعنی یک درصد هم فکر نکردی بخاطر مسائل مالی مامانشو نمی برن اونجا؟
دست ماکان ناخوداگاه شل شد. حرفهایی را که زده بود دوباره مرور کرد. ترنج بی توجه به او وارد خانه شد و ماکان با حالتی پشیمان برگشت وبه مسری که مهتاب رفته بود نگاه کرد. چهره اشک آلود مهتاب توی ذهنش امد. دستی به صورتش کشید و در حالی که وارد خانه میشد زیر لب نالید:
لعنتی! گند زدی پسر.!
ماکان همین جور که بخ خودش بد و بی راه می گفت از پله بالا رفت. در اتاق ترنج باز بود ماکان کمی این پا و آن پا کرد و بعد لبش را جوید و رفت سمت اتاق ترنج آرام به در زد و منتظر شد.
ترنج سرش را بالا اورد و با دیدن ماکان دوباره مشغول کارش شد و با لحن سری گفت:
چکار داری؟
این لحن برای ماکان غریبه نبود. مدتها قبل زمانی که ترنج با او و خانواده اش غریبه بود این لحن حرف زدنش بود ولی بعد از شکسته شدن تمام ان سد ها و حصارها ماکان دلش نمی خواست دوباره ترنج به همان حالت برگردد. از لحن ترنج کمی دلش گرفت به چهارچوب در تکیه داد و گفت:
تزنج اون حرفها از عمد نبود. باور کن.
ترنج وسایلش را از زیر تخت بیرون کشید و بدون اینگه به او نگاه کند گفت:
می دونم اگه از عمد بود که دیگه تا آخر عمرم باهات حرف نمی زدم.
ماکان با تعجب به چهره مصمم ترنج تگاه کرد. خواهرش کی اینق همه بزرگ شده بودو او نفهمیده بود. او اصلا چه چیزهای از ترنج می دانست که این را بداند. دست به سینه ایستاد و سعی کرد شرمندگی را توی لحنش نشان دهد:
می خوای تماس بگیرم عذر خواهی کنم؟
romangram.com | @romangram_com