#برایم_از_عشق_بگو_پارت_158
مهتاب به طرف ترنج برگشت:
به خدا نمی خوام نمک نشناسی کنم ولی الان نمی تونم. باشه؟ تو رو خدا اصرا نکن.
ترنج لبش را گاز گرفت و دست او را رها کرد.مهتاب لبخند تلخی زد و گفت:
سر کلاس می بینمت.
ترنج سری تکان داد و مهتاب با گام های بلند از او دور شد. ترنج دور شدنش را نگاه کرد و به طرف خانه برگشت ماکان آرنجش را روی سقف ماشین تکیه داده بود و از دور داشت انها را نگاه می کرد. ترنج سر پائین انداخته بود و به طرف او می امد.
ماکان در حالی که با چشم مهتاب را که حالا به خیابان اصلی رسیده بود نگاه می کرد گفت:
این دوستت تعادل روحی نداره؟ یهو چش شد؟
ترنج با شنیدن این حرف عصبانی سرش را بالا آورد و گفت:
دوست من خیلی هم تعادل داره ولی تو بهتره از این به بعد از قبل از گفتن هر حرفی یک کم فکر کنی.
و عصبانی با طرف در خانه رفت. ماکان که توقع این برخورد را از ترنج نداشت با سرعت خودش را به او رساند و بازوی او را گرفت و عصبی گفت:
ترنج این چه طرز حرف زدنه؟
ترنج سعی کرد بازویش را از دست ماکان خارج کند و در همان حال گفت:
من باید از تو بپرسم. مطمن باش اگه توانایی شو داشتن مامانشو می بردن بیمارستان خصوصی.
romangram.com | @romangram_com