#برایم_از_عشق_بگو_پارت_157

بعد تازه نگاهش به چشمان ترنج افتاد که از فرط عصبانیت قرمز شده بود. ترنج از توی آینه سرش را به نشانه تاسف تکان داد و با چشم به مهتاب اشاره کرد.ماکان نمی فهمید چه اتفاقی افتاده و یا او چه حرف نا مربوطی زده که ترنج اینجوری نگاهش می کند. فقط فهمید که بهتر است دیگر حرفی نزند.
باز هم به مهتاب نگاه انداخت. سکوت بدی توی ماشین پیچیده بود. برای یک لحظه که مهتاب سرش را بالا آورد. ماکان توانست صورت خیسش را ببیند. ماکان داشت از تعجب می مرد. اصلا به ذهنش هم خطور نمیکرد که مهتاب برای چه دارد گریه می کند. یک لحظه فکر کرد شاید این حرفها باعث شده دوباره یاد بیماری مادرش بیافتد.
ترنج به آرامی دست مهتاب را فشار داد. و آرام زمزمه کرد:
مهتاب! تو رو خدا ببخشید. ماکان هیچی نمی دونه.
مهتاب همانجور آرام اشک می ریخت بدون اینکه صدایی از او در بیاید. ترنج دلش می خواست کله ماکان را بکند با این حرف زدنش. ماکان ماشین را جلوی خانه نگه داشت. مهتاب به ترنج گفت:
از خانواده ات تشکر کن. من مزاحم نمی شم.
و قبل از اینکه ترنج بتواند حرفی بزند از ماشین پیاده شد و به طرف خیابان رفت. ترنج یک لحظه شوکه شد و و تا پیاده شود. مهتاب از او دور شده بود. با سرعت خودش را به او رساند. ماکان کنار ماشین خشک شده بود.
چش شد؟
ترنج بازوی مهتاب را کشید و او را نگه داشت.
مهتاب کجا می ری؟
مهتاب اشکش را گرفت و گفت:
واقعا نمی تونم بیام خونه اتون.
من به مامانم زنگ زدم.

romangram.com | @romangram_com