#برایم_از_عشق_بگو_پارت_156

و ناخوداگاه روی لب های مهتاب زوم کرد. قابل توجه ترین نقطه صورتش. وقتی ترنج سینه اش را صاف کرد. ماکان نگاهش ا از چهره مهتاب گرفت و برای اینکه حرفی زده باشد و گند کاری قبلی را جمع کرده باشد گفت:
مهتاب خانم کاراهای پذیرش مامانتون و انجام دادین؟
مهتاب از آینه نگاهی به ماکان انداخت که حواسش را کامل به جلو داده بود و گفت:
فعلا نه دکتری که ما می خواستیم رفته مسافرت.
ماکان نیم نگاهی به مهتاب انداخت و گفت:
خوب اون بیمارستانی که شما رفتین دولتیه.
بعد رو به ترنج گفت:
چرا نرفتین بیمارستان خصوصی امکاناتش بهتره من آشنا هم اونجا دارم و می تونستم کاراتون و راه بندازم.
مهتاب دو سه درجه تغییر رنگ داد. با تمام وجود احساس حقارت می کرد. باید چه جواب می داد که پول همین عمل در بیمارستان دولتی هم به زور جور کرده اند. سرش را تا انجا که می توانست پائین گرفته بود و لبش را می گزید.ماکان در چشمش پسر ثروتمند بی فکری امد که درکی از موقعیت و شرایط اطرافش ندارد.
ترنج با چشمهایی گرد شده از آینه به ماکان زل زده بود ولی ماکان بدون توجه به انها داشت حرفهایش ادامه می داد:
توی این بیمارستان های دولتی خدا می ونه چه به سر مریضا میارن. به نظرم حالا که این دکتره نبوده برین اونجا. می خواین به دوستم زنگ بزنم؟
بعد نگاهی به آینه انداخت. سر مهتاب از این پائین تر نمی رفت. ماکان با خودش فکر کرد:
چقدر خجالتیه. ولی بش نمی خورد.

romangram.com | @romangram_com