#برایم_از_عشق_بگو_پارت_165

خواهش می کنم.
وقتی هر دو پشت میز جا گرفتند. شه*ر*زاد رو به ماکان گفت:
خیلی ممنون که دعوت مارو قبول کردین جناب اقبال.......
بعد مکثی کرد و گفت:
می تونم ماکان صداتون کنم.
ماکان که محو زیبایی شه*ر*زاد شده بود به راحتی قبول کرد:
البته خواهش می کنم راحت باشین.
لبخند شه*ر*زاد پر رنگ تر شد و ادامه داد:
بابا عذر خواهی کردن که نتونستن بیان. همین یک ساعت پیش بهشون خبر دادن یک از ماشین هایی که بار می آورده برامون تو پاسگاه بین راه توقیفش کردن. باباهم مجبور شد خودش پی گیری کنه.
ماکان به لب های شه*ر*زاد خیره شده بود و با دقت به حرف های او گوش می داد. با تمام شدن حرف شه*ر*زاد گفت:
خواهش می کنم کم سعادتی از من بوده که نتونستم ایشون و زیارت کنم.
شه*ر*زاد باز هم لبخند زد. انگار از تاثیر لبخندش به خوبی اگاه بود. با دست به پیش خدمت اشاره کرد. ماکان داشت فکر میکرد ب*و*سیدن ان لبها چه مزه ای می تواند داشته باشد و اصلا هم سعی نمی کرد که فکرش را کنترل کند تا به این چیز ها فکر نکند. حرکات شه*ر*زاد ظریف و زنانه بود و به خوبی بلد بود چطور روی طرف مقابلش تاثیر بگذارد.
در طول صرف شام جو رسمی کم کم از بین رفت و فعل های جمع به مفرد تبدیل شد و در آخر صممیتی هم بین آن دو شکل گرفت و هر دو اطلاعات کاملی درباره هم کسب کرده بودند. ماکان فهمید که شه*ر*زاد تک دختر آقای معینی است که سه فروشگاه صنایع چوب دارد به اضافه مقدار زیادی زمین های کشاورزی که از محصول ساله اشان کلی درامد حاصل می شد.

romangram.com | @romangram_com