#برایم_از_عشق_بگو_پارت_135

ماهرخ به دیوار کنار ورودی سی سی یو تکیه داد و گفت:
گفتم میام جای تو.
همون بهونه ای که من آوردم. دخترت کجاست؟
گذاشتم خونه عمه اش.
مهتاب هم دست به سینه کنار ماهرخ ایستاد. دلش می خواست هر چه زودتر مادرش را ببیند. ولی اجازه نداشت. باید سه چهار روزی توی بیمارستان می ماند. دستی به صورتش کشید و با خودش فکر کرد:
خدا کنه مثل اون بار نشه.
یاد دفعه قبل افتاد. مادرش تقریبا مرده بود. با شوک برش گرداندند. این بار هم اوضاع به همین منوال بود ولی نه به آن شدت. ماهرخ پرید وسط تفکراتش:
طرف دیشب زنگ زده بود به سهیل گفته بود مهتاب جوابش تقریبا مثبته.آره؟
مهتاب با بی حالی برگشت سمت ماهرخ و گفت:
اون همش زر زده. من گفتم بعد از اینکه درسم تمام شه تازه بهش فکر میکنم. یعنی از الان تا درسم تمام شه اصلا توی مغز من نیست که بخوام بهش فکرم بکنم. تازه بعد از اون فکر کردن هم احتمال زیاد جوابم منفیه. این و به سهیلم بگو.
بعد با حرص از ماهرخ دور شد و رفت سمت ایستگاه پرستاری.
ببخشید خانم من دانشجو هستم مامان تو سی سی یو خیلی وقته ندیدمش دیشب اومدم. امگانش هست یه لحظه ببینمش؟
و نگاه ملتمسش را به پرستار بخش انداخت. پرستار به مهتاب نگاه کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com