#برایم_از_عشق_بگو_پارت_134
خواست تکانی بخورد که تمام بدنش درد گرفت. آخی گفت و دست برد و گردنش را لمس کرد. نگاهش را از ماهرخ گرفت و با بی حالی گفت:
دیشب اومدم.
ماهرخ نشست کنارش و گفت:
بابا کو؟
فرستادمش خونه. داغون بود.
من گفتم بمونم خودش نذاشت.
خوب وقتی می بینه بچه ات اذیت میشه گفته بری حتما سهیلم کلی به جونت غر زده نه.
چرا اینجا خوابیدی؟
خواب؟ همش چرت زدم. تا اذان شد.نمازم و که خوندم دیگه کله پا شدم.
بعد نگاهی به خواهرش انداخت و گفت:
شوهرت گیر نداد این وقت صبح اومدی اینجا؟
و با پوزخند از جا بلند شد. ماهرخ غمگین سر را پائین انداخت و سکوت کرد. خودش هم زیاد راضی به این کار نبود. ولی سهیل مجبورش کرده بود. آهی کشید و رفت سمت سی سی یو. مهتاب دست و صورتش را شسته بود و داشت می امد طرف او.
چه جوری رات دادن؟
romangram.com | @romangram_com